X
تبلیغات
درد دل و خاطرات یک عاشق - داستان اولین روز اشنایی منو عشقم...
بعد از گرفتن دست هایت، تمام دنیا را لمس خواهم کرد تا عشق به همه سرایت کند !!!
نمیدونم از کجا شروع کنم!! اما داستان از اینجا شروع شد که من به همراه خانوادم رفتیم خونه ی خالم(شهرستان دورود) تیر ماه سال ۱۳۸۷ بود.

پس از کلی اسرار از سوی بچه ها بالاخره پدر و مادر ها تسلیم شدند و قبول کردند که واسه دو سه روز بریم بیرون از شهر چادر بزنیم و عشق و حال..!!!

واسه همین به بقیه خاله ها خبر دادیم که اماده بشن که بریم. بازم مثله همیشه دایی ها نیومدن (بهتر)!!!

بزرگترها تصمیم گرفتن که بریم ابشار بیشه چادر بزنیم که یکی از بهترین و زیباترین مکانهای دیدنی ایرانه (در استان لرستان شهرستان دورود)

که تو اکثر کارت پستالها عکسش هست!!!

پس از کش و قوس های فراوان همگی راه افتادیم و چون جادش بسیار خطرناکه تصمیم گرفتیم با قطار بریم که ۴۵ دقیقه تو راه بودیم

برم سر اصل مطلب....

رسیدیم و یه سیاه چادر بزرگ واسه ۲ شب اجاره کردیم که هممون جا شیم

اونجا ایرانسل انتن نمیداد و هوا هم یه کم سرد بود

منو ۲ تا از پسر خاله هام تصمیم گرفتیم با بلوتوث بازی خودمونو سر گرم کنیم

واسه همین بلوتوث ها روشن شد!! اوه اوه چه خبره! اندازه ۳۰ یا ۴۰ تا بلوتوث روشن بود!!!!!!!!

اولش من اسم دختر گذاشتم و کلی پسر خاله هام و مردمو گذاشتم سر کار!!

باهاشون قرار هم میزاشتمو پسرهای بدبختم میومدن! منم هر هر بهشون میخندیدم!

تا اینکه اسم بلوتوثم شد سام!!!

search کردم که دیدم یه بلوتوث با نام رها روشنه. اول شک کردم که شاید پسر خالم باشه ولی فهمیدم نه واقعا دختره!!!!!!!!!

شروع کردیم به فرستادن عکس و فیلم و........(البته از نوع مجاز)

بعد واسش نت فرستادم سلام که جواب داد و پس از اشنایی جزیی که مثلا شما از کجا اومدین؟ چند سالته؟ اسمت چیه؟و.............

بهش گفتم بیا دمه ابخوری که ببینمت

وقتی اومد باورم نمیشد اخه تو عمرم دختر به این زیبایی ندیده بودم!!!

ماشاالله هیچی کم نداشت و نداره!!

نمیشد یه عیب روش بزاری (مثله خودم)!!!

یه روز گذشت

فردا صبح بلوتوثمو روشن کردم دیدم نیست کلی ناراحت شدم اخه واقعا نمیخواستم از دستش بدم!

واقعا دختر خوبی به نظر میرسید از هر نظر که همینم شد...........

بعد از نهار با نا امیدی یه بار دیگه search کردم دیدم هستشو روشنه....

اینقدر خوش حال شدم که انگار دنیا رو بهم دادن!

اخه همون نگاه اول کار خودشو کرده بود و من حس کردم زن رویاهامو پیدا کردم

از شانس بد من درست زمانی که میخواستم شمارمو با نت واسش send کنم

گوشیم هنگ کرد و دیگه نت نمیفرستاد

از اونجایی که من هوشم خیلی زیاده (بزنم به تخته)!!!

تصمیم گرفتم صدامو ظبط کنم و شمارمو بگمو واسش بفرستم.............

پس از چند بار امتحان بالاخره ارسال شد منم کلی ذوق کردم

ولی همش دلهره داشتم که زنگ میزنه یا نه

بد بختی اونجا هم ایرانسل انتن نمیداد

روز اخرم بود ما حرکت کردیم به سمت خانه خالمینا

وقتی خواستیم سوار قطار شیم رفتم از دور دیدمش چون خانوادش و فامیلاشون که ماشاالله ۶۰ نفری میشدن دورش بودن.............

سوار شدیم و قطار به حرکت افتاد ولی من یه ترس باهام بود و یه نگاه منتظر

خدایا یعنی زنگ میزنه

روز ها پشت سر هم گذشت و ما هم برگشتیم تهران ولی خبری نشد

هر کی بهم زنگ میزد فکر میکردم اونه ولی........................

تا اینکه بعد تقریبا یک ماه خانومی زنگ زد 

باورم نمیشد

                                                      

                                                    ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 17:12  توسط یه عاشق |